الشيخ محمد تقي فلسفي

402

الحديت ( روايات تربيتى از مكتب اهل بيت ع )

من نان بپزم . زن گفت من در پختن نان تواناترم ، شما كودكان مرا نگاه دار . زن آرد خمير نمود و على ( ع ) گوشتى را كه همراه آورده بود ، كباب ميكرد و با خرما به دهان اطفال ميگذارد . بهر كودكى كه در كمال مهربانى و عطوفت پدرى ، لقمه‌اى ميداد ميفرمود : يا بنىّ اجعل علىّ بن ابى طالب في حلّ فرزندم ، على را حلال كن . خمير حاضر شد . على ( ع ) تنور را روشن كرد . اتفاقا زنى كه على ( ع ) را مىشناخت به آن منزل وارد شد . بمحض آنكه حضرت را ديد بعجله خود را بزن صاحب خانه رساند و گفت : و يحك ! هذا امير المؤمنين . واى بر تو ! اين پيشواى مسلمين و زمامدار كشور ، علىّ بن ابى طالب است . فبادرت المرأة و هى تقول : و احيائى منك يا امير المؤمنين . فقال : بل و احيائى منك يا امة اللَّه فيما قصرت في امرك . « 1 » زن كه از كلمات گله‌آميز خود سخت شرمنده و پشيمان شده بود با شتابزدگى گفت يا امير المؤمنين از شما خجالت ميكشم ، مرا ببخش حضرت فرمود : از اينكه در كار تو و كودكانت كوتاهى شده است من خجالت دارم .

--> ( 1 ) بحار جلد 9 صفحهء 520